******حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى.......سليماننان ، نوحدان قالان دوْنيادى.......اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنيادى..........هر يمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى....افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى*****

 

براي ما شعـرا نـيـست مـردني در كـار....
زندگي نامه
 

زندگي نامه استاد شهـريار
به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد
بخشي ازاين متن در زمان حيات استاد، نگاشته شده است

اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد.
شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه مي شود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است.
بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه، و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده " پـرتـو پـايـنده " بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران ، نالـه نوميـدي ، و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان آن عـشق حكـايت مي كـند. شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و ... كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.
عـشق هـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزل هـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي، و غـزل هـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده كرد. براي آن كه سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا كـنيد، كافي است كه فـيلمهاي عـشقي او را كه از دل پاك او تـراوش كرده ، در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد. هـرچـه ملاحـظه كرديد هـمان است كه شهـريار مي خواسته زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است.
محـروميت و ناكامي هاي شهـريار در غـزل هـاي گوهـر فروش، ناكامي ها، جرس كاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حكـمت، زفاف شاعـر، و سرنوشت عـشق به زبان خود شاعر بـيان شده و محـتاج به بـيان من نـيست.
خيلي از خاطرات تـلخ و شيرين شهـريار از كودكي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانه ي شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـــا خاطرات مزبور مشاهـده مي شود.
شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رويا هـدايت مي شده است. دو خواب او كه در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.
اولي خوابي است كه در سيزده سالگي موقعـي كه با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حركت كرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است كه شهـريار در خواب مي بـيـند كه بر روي قـلل كوهـها طبل بزرگي را مي كوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست كه خودش نـيز وحشت مي كـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي كه پـيدا كرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير كرد.
خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است كه عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـريار مـشاهـده مي كـند در استـخر بهـجت آباد (قـريه اي واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند كه به زير آب مي رود، و شهـريار هـم به دنبال او به زير آب رفـته ، هـر چـه جسـتجو مي كـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد كه چـون روي آب مي آيد ملاحظه مي كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشاني است كه دنـيا را چـون آفتاب روشن مي كند و مي شنود كه از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهي از كف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي به شهـريار دست مي دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.
شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا ، هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي كـند و در مـواقـع حسـاس شعـري ، بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشك مي شود و شـنونده را كاملا منـقـلب مـي كـند.
شهـريار در موقعـي كه شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود كه از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يكي از آن حالات است كه نگـارنـده مشاهـده كرده است:
هـنـگـامي كه شهـريار با هـيچ كـس معـاشرت نمي كرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم . ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـكاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است كه داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق كشيده، با اظهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان كه در اطاق خشك و بي آب و غـرق، خفـه نمي شود. شهـريار كاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه، به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است كه جـزو افسانهً شب به نام سمفوني دريا ملاحظه مي كـنـيد.
شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد كه مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي كـند حتي يك بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده كه در يك شب كه موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـكار تخـت جـمشيد، كـه يكي از بزرگـترين آثار شهـريار است، با اينكه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـريار داراي تـوكـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع كه به عـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (كـلاس آخر طب) هـم صرف نظر كرده و خرج تحـصيل او به عـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد كه شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت كه امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي كرد. در آن راه كه مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يك يا دو ارباب رجوع مي رسيد. با آنكه سالهـاست از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيشامدها هـستم. قابل توجه آن بود كه ارباب رجوع براي كارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي كردند كه گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي كرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي كرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود.
خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزل هـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، دركـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد، راز و نـياز، و شب و عـلي مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاك وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان كرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي كه شهـريار به آب و خاك ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد، پـي بـرده مي شود.
تـلخ ترين خاطره اي كه از شهـريار دارم، مرگ مادرش است كه در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه كرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه كرديم و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته، به قـم برده و به خاك سپـرديم. حـالـتي كه از آن مـرگ به شهـريار دست داده ، در منظومه ي « اي واي مادرم » نشان داده مي شود. تا آنجا كه مي گويد:
مي آمديم و كـله من گيج و منگ بود
انگـار جـيوه در دل من آب مي كـنند
پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم
خاموش و خوفـناك هـمه مي گـريختـند
مي گـشت آسمان كه بـكوبد به مغـز من
دنيا به پـيش چـشم گـنهـكار من سياه
يك ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان
مي آمد و به گـوش من آهـسته مي خليـد:
تـنـهـا شـدي پـسـر!
شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است كه با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـريار در مقابل بچـه كوچك مخـصوصاً كه زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد كه براي شهـريار 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است. موقعي كه شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند كـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.
نام كامل شهـريار سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اوايل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي كرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را (شهـريار) تعـيـيـن كرد:
كه چرخ سكه دولت به نام شهـرياران زد
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهـر خود روم و شهـريار خود باشم
و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل كرد و به هـمان نام هـم معـروف شد . تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است كه از سادات خشگـناب (قـريه نزديك قره چـمن) و از وكـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز، و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و كريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم به خاك سپرده شد.
شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا كـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل كرده است و در چـند مريضخانه هـم مدارج اكسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيشامدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدت هـايي كه بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تكـميل اين يك سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد كه وارد خـدمت دولتي بـشود. چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت كرد و در سال 1315 به بانك كـشاورزي تهـران داخل شد و تا كـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي كند.
شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است ، تمام كشورهاي فارسي زبان و ترك زبان، بلكه هـر جا كه ترجـمه يك قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا كوره ده هاي آذربايجان، بلكه به تركـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در تركـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممكن نيست ترك زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـريار در تـبـريز با يكي از بـستگـانش ازدواج كرده، كه ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.
شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري كه نوشته شد ، شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد كه نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشكـلي قـرار مي دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار به طور خلاصه و سربـسته نكـاتي از آن احوال را شرح مي دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح كه توسط مرحوم دكـتر ثـقـفي تـشكـيل مي شد شركت مي كـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است . شهـريار در آن مجالس كـشفـيات زيادي كرده است و آن كـشـفـيات او را به سير و سلوكاتي مي كـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـكار را داشتـه است و در سال 1314 كه به تهـران مراجـعـت مي كـند، تا سال 1319 اين افـكار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيب مـي كـند؛ تا اينكه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوك اين مرحـله را به سرعـت طي مي كـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود كه بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود كه خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تكـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـكـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي كـند تا اينكه مـتوجه مي شود كه پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع كـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار كه مـنظورش معـرفـت الهـي و كـشف حقايق است، عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست كه شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه، به كشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري كه خودش مي گـويد پـيشامدي الهـي او را با روح يكي از اولياء مرتـبط مي كـند و آن مقام مقـدس كليهً مشكلاتي را كه شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي كند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او كشف مي شود.
باري شهـريار پس از درك اين فـيض عـظيم ، به كـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـكار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش - حـتي من - مـشكـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد كه درك آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود؛ اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درك و عـجـيب شده بود.
شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت كه به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـكس كرده است ولي بعـدهـا از اين فكر منصرف شد و چون از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود كجا برود؛ تا اينكه يك روز به من گـفت كه: " مـمكن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرف هـايي بود كه از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين كه يك روز بي خـبر از هـمه كـس، حـتي از خانواده اش، از تهـران حركت كرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.

بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شركت قاطبه مـلت و احـترام كم نظير به خاك سپـرده شد. چه نيك فرمود:

براي ما شعـرا نـيـست مـردني در كـار      كـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار

از وب وزین: http://www.ostadshahreyar.com
امير علوي/ ايمان مستشارنظامي/ نويد مقبولي
 
حماسه حسینی

  محرم آمد و نو کرد درد و داغ حسین(ع)

و

حماسه حسینی

 

 

 

 

 محرم آمد و آفاق مات و محزون شد 

 غبار محنت این خاندان به گردون شد

 

 به جامه های سیه کودکان چون دیدم 

 دلم  به یاد  اسیران کربلا  خون  شد

 

 به یاد تشنه لبان کنار نهر فرات  

 کنار چشم من از گریه رود کارون شد

 

 به خاندان رسالت ببین چه ظلمی کرد

 فلک که زینب کبری ز پرده بیرون شد

چو بر حسین به گرییی به حشر خندانی

هر آن دو دیده که نگریست سخت مغبون شد

 

چه آتشی است که می جوشد اشک ها گویی

 که چشمه ها همه کارون و سینه کانون شد

 

چه نوحه داشت سر نعش نوجوان حسین

هزار حیف که لیلا ز غصه مجنون شد

 

به سوز و ساز بشکسته دل پرسم

که شیره خواره به خون غرقه از چه قانون شد

 

سر و بری که رسول خداش می‌بوسید

به زیر سم ستوران خدای من چون شد؟

 

فدای همت و مهر و وفای تو عباس

که قد هر الفی پیش قامتت نون شد

 

حماسه‌ای است حسین از حماسه‌ها ما فوق

هر آن حماسه که در وی رسید مادون شد

به خیمه‌های امامت چنان زدند آتش

که آهوان حرم سر به دشت هامون شد

رسید نوبت زینب که شیرزاد علی است

جهان به حیرت از این سر بلند خاتون شد     

بدوش پرچم آتش گرفته‌  اسلام

به قصر ابن زیاد و یزید ملعون شد

چنان بکوفت به تیغ دستگاه یزید

که خود یزید چو مار فسرده افسون شد

حسین عائله با خود نبرد بی تدبیر

که غرق حکمت او فکرت فلاطون شد

یزید جلوه کار حسین می‌پوشید

ز زینب است که این جلوه روز افزون شد

از این مبارزه بشکفت خاندان علی

چنان که نسل پلید امیه موهون شد

سه سال بعد تنی ز آن همه سپاه یزید

 نبود زنده چنان آسمان دگرگون شد

بنی امیه و آن دستگاه فرعونی

همان فسانه فرعون و گنج قارون شد

ولی حسین علمدار عشق و آزادی

لقب گرفت و شهنشاه ربع مسکون شد

تو شاه دین چه جهادی به راه دین کردی

که مکه هم به تو ماه مدینه مدیون شد

خوشا به حال شما ای فدائیان حسین

که دین به خون شما‌ها رهین و مرهون شد

یزید نخل اسلام ریشه کن می خواست

حسین بود که دین زنده تا باکنون شد

سفینه‌های نجاتنند جمله معصومین

ولی سفینه او رشگ فلک مشهون شد

کنون‌ مقابر این‌ها بود زیارتگاه

 کدام زنده به دین افتخار مقرون شد؟

تو شهریار به مضمون بلند دار سخن

هر آن سخن که جهانگیر شد به مضمون شد

منبع: کلیات دیوان شهریار جلد 2

 

 

با تشکر از دوست و هم‌قلم عزیز خانم آستانی بزرگوار به خاطر فرستادن این شعر عاشورایی از استاد شهریار.

 اجرشان با سردار کربلا.

 

 

نوحه سرائی پادشاه سخن آذربایجان استاد محمد حسین شهریار

حسینه یئرله ر آغلار گؤیله ر آغلار 

بتول و مصطفی پیغمبر آغلار

دلریش
حسینون نوحه سین دلریش یازاندا
موسلمان سهلدیر که کافر آغلار
کور اولموش گؤزله رین قان دوتدو شومرون
کی گؤرسون اؤز الینده خنجر آغلار
حسینون کؤینه گی زهرا الینده
چکر قئیحا قیامت ، محشر آغلار
آتاندا حرمله ، اوخ کربلاده
گؤرئیدین دوشمن آغلار ، لشگر آغلار
قوجاغیندا ، گؤرئیدین ام لیلا
آلیب نعش علی اکبر آغلار
رباب ، نیسگیل دؤشونده سود گؤره نده
علی اصغری یاد ائیله ر آغلار
باشیندا کاکل اکبر هواسی
یئل آغلار ، سنبل آغلار ، عنبر آغلار
یازاندا آل طاها نوحه سین من
قلم گؤردوم سیزیلدار ، دفتر آغلار
علی ، شق القمر ، محراب تیلیت قان
قولاق وئر ، مسجید اوخشار منبر آغلار
علیده ن شهریار ، سن بیر اشاره
قوجاقلار قبری ، مالک اشتر آغلار                       
 

 .                                                   

برگرفته شده از وب وزین دختر متولد ماکو با تشکر فراوان از هم‌قلم و دوست گرامی شهربانو نویسنده این وبلاگ پربار. باقی بقایشان

اجرشان با علمدار کربلا...

 

امير علوي/ ايمان مستشارنظامي/ نويد مقبولي
 
تو بمان با دگران

 

تو بمان با دكران

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

 

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

 

تو بمان با دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

 

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

 

محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند

 

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

 

یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

 

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

 

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

 

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری

 

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

 

                                                                                  استاد شهريار

با تشكر از هم‌قلم و هم‌قدم عزيزم... مهندس مقبولی كه فايل pdf حيدربابای سلام رو تدوين کرده‌اند. فايل در لينکهای کنار صفحه برای استفاده دوستان و دوستداران استاد آمده‌است.// باقی بقای ياران 

امير علوي/ ايمان مستشارنظامي/ نويد مقبولي
 
ادامه ترجمه سهنديه...

شنيدن صدای استاد

 

سلام و عرض ادب خدمت دوستداران استاد.. و اما ادامه ترجمه سهنديه استاد...

 

 

دام در دامنه با بره چرند
چمن و سبزه بمانند پرند
***
بره ها حین چرا گوش به آواز نی چوپانند
که صدای نی او میدانند
***
هاله ها از گل و بس ناله ز نی
ژاله در کاسه هر لاله شده باده و می
***
یاد آرند ز بزم جم و کیخسرو و کی
***
وقت آرایشت از سنبل و از غنچه و گل
قدح لاله پر از مل
قمریان صیحه زنند، بلبلکان نیز بغلغل
رقصد از ساز صبا کاکل گل، یا سنبل
***
تو در آن عرصه به ناز
چون عروسان به نیاز
سبزه ها پیش قد و سرو تو افتد به نماز
***
چون وزد باد در آن برکه و در چشمه
برقصند و بلرزند گل و لاله زند ابر چو خیمه
***
به نسیم و وزش باد... شود بلبلکان شاد
***
لرزد از باد سر و قامت چنگ
بربط و نی بنوا در آهنگ
***
یاد آرند کوراوغلو در جنگ که زند ساز گهی...
گاه زند چنگ .....
***
پنجه باد زند ساز
قمریان نیز به آواز
***
لرزه افکنده به هر شاخه نسیم
همچو مضراب به سیم
***
چنگ افکنده کوراغلو در چنگ
می نوازد چو خوش آهنگ...
***
اردک و غاز در آن خلوت روز
گرم در چشم چرانی خورشید
خیره مانده است به خیل پریان
***
که به استخر و به دریا به شنایند
حوله از بال و پر خویش گشایند
***
غاز با غمزه و با ناز، پریان جمله در آواز
غاز و قو باز نموده است پر و بال
دهد حوله بدانها
تا که هر دیده نامحرم و محرم نفتد بر تن آنها
میرود فصل زمستان... رسد از راه بهاران
***
باد و باران رخت از گرد بشوید
تا که سنگ و گل و خاک بخندد
گرد از روی شقایق بزداید
***
چشم در ره گل نوروز و گل و برف
***
نوجوانان به زمستان هوس صید به سر
در سر کوه وکمر، هوس کبک و کوور
کبک در برف فرو برده چو سر

(کوور: (( بر وزن دو بر)) --- بز نر کوهی // مرجع: مترجم)
 
***
یا در پی دراج و تذروند
قهقه کبک تو را باد ، تو ای کوه سهندم

(درّاج: پرنده ایست شبیه کبک که گوشت لذیذی دارد. مرجع: فرهنگ فارسی عمید)

***
باش تا بهمن و دی رخت به بندد...
برود سوز زمستان ... رسد از راه بهاران
چه مکرم ... چه عزیز
***
در بهاران که شبان
بهر یک گرده نان
دست برد در همیان
که کند نوش بجان
زان همه شیر فراوان
***
قاتقی از شیر بز و میش و ز آغوز لذیذ
نام بگرفته ز تو شاعر و فرزند تو
آنکه الهام بدو دادی و بگرفنی از او نام

(قاتق: ماست            
آغوز: شیر اولیه دامها  مرجع: مترجم)
***

هر چه لذت دهی اش گیری از او صد چندان
بدهد چند برابر همه چیزت یزدان
***
تو که همنام بدوئی....
چه بس آوازه ات افزون شود و نام بلند
با چنان شوکت و شأن
***
گیری از کوه دماوند تو باج
بربائی ز کف شیران تاج
***
او که شهِ قله شعر و ادب است
هم شأن سهند است...
***
او همانند تو از شعر ... بقلاب کمند
آورد زهره و مریخ به بند
***
عنقریب است برد گوی هنر از کف سیمرغ
***
گر برد دست بقرطاس ...
نور باران شود از چرخ فلک طاس

(بقر: گاو)
***

گوئیا عرش ... در و لعل فشاند بر فرش
***
شعر اگر ساز کند ... یا سخن آغاز کند...
در هم آمیخته گردد ... ز گل و پسته  و قند
تو ندانی به چه فن و به چه طرفند
آفرین شاعر ما ... درو باد از تو گزند
***
او چه شاعر؟ که به مصداق سهندش دیدم
مثل تو اوج و بلندی به کمندش دیدم
لیک در عاشقی و عشق به بندش دیدم
***

 

ادامه دارد......

تشکر و عرض احترام برای دوست و هم‌قلم عزيزم .. مهندس نويد مقبولی،اگر خدا بخواهد نوشته ها و مقالات بيشتری از ايشان خواهيم داشت. اگر قبول زحمت بفرمايند/ باقی بقای ياران

امير علوي/ ايمان مستشارنظامي/ نويد مقبولي
 
عيد نوروز

عيدتون مبارك

امير علوي/ ايمان مستشارنظامي/ نويد مقبولي
 
ترجمه سهنديه استاد شهريار

 

 

شاه كوهم

به سر اي بره كلاهم

ايل را پشت و پناهم

قله طوفان سهندم

اي تو پر شان سهندم

زال سان تاج و سر از برف

تو اي كوه شگرف

ميزن كلاف به قاف ... ايلها را تو مطاف

در تماشاي تو دل صاف

جز تو دل بر كه ببندم

تو اي كوه سهندم

مثل حيدربابا در قله بر آغشته به برفي و به برفي

ز كولاك و شقايق زده سرخي

***

ماه و اختر زند آنجا به تو چشمك

به طبيعت كه تويي تك

***

دلت از سوز درون تنگ

گهي صلح و گهي جنگ

***

اي جبينت دل هر ابر پر آژنگ، سهندم

جز تو كس را نپسندم

***

در افق روي قلل موي سفيدت

سر آن كوه و كتل

***

به دل ابر سياه

داري از پنبه كلاه

***

ز آسمانت شود الهام، به ما سر سماوات بخواني

همه اسرار نهاني .... من چه دانم كه تو داني

***

پوستين پيچ به خود ...

***

پوستي از بره و يا قاقم اسپيد

تا مگر آيدت از عيد نــــويد

***

در بهاران شنل سبز به بر خواهي كرد

سبز، آن كوه و كمر خواهي كرد

عالمي را زه صفا زير و زبر خواهي كرد

***

كه اگر صبر كني ... غوره ات حلوا گردد

وسط سينهء چون قوي سفيدت

چه مصفا ... چه مهنا... كه سر چشمه شهد است

چه كوثر ... چونان آب مقطر ...

همه جا چشمه روان ... ماكه راحتي جان ...

***

كه ترا چشمه شكرين زلال است و ....

زبان از هيجان و ز بيان عاجز و لال است

***

در سحرگاه چو آيينه تو برق زند...

***

در هماندم كه صبا بافته چون تافته

سو سبز و سنبل بهم آميخته آويخته

***

از قامت هر سبزه شقايق

عشق سر زده پيچيده تن سبزه

به ريحان و به مرزه بر آن سنبل طيب و به شكويت

شده يك تافته از باد جدا بافته

كف هر صخره چه ... چون طاقچه صف صف

همه جا برف، كه در آن طاقچه ها، در سره ها

آشيان ساخته مرغان...

كرك و كبك و كبوتر

بال گسترده سر جوجه در آن بستر پر

***

سقف و كف طاق همه سنگ مطبق

چونان خرقه ازرق

و يا مركب ابلق

***

همه ديواره ات از سنگ تراش

نه چو اهرام كه محصول تلاش

***

كه اگر باد وزد ... يا كه ببارد باران

گر كشد رعد و زند برق، شود سيل روان

***

باكي نيست، همه جا دره و آن دامنه هاست

***

لاله و غنچه در آن دامنه خندان

چونان لاله عذاران

***

بلبل شوريده به آواز … كرك و كبك به پرواز

در بر و سكنه تو طاقچه ها باز ....

 

ترجمه : اكبر مدرس اول ((شيوا))

ادامه دارد...

 

با سپاس و تشکر فراوان از دوست و هم قلم عزيزم آقای مهندس نويد مقبولی  که سلسله مطالب ترجمه سهنديه را برای من فرستادند.. هزاران درود بر شما باد ./ 

امير علوي/ ايمان مستشارنظامي/ نويد مقبولي
 

[ خانه| آرشيو ]

خانه
آرشيو

اشعار استاد

صداي استاد

حيدر بابا(pdf)
"right click and save target as.."

استاد شهريار
در وبهاي ديگر

استاد شهريار
ostad shahryar(english)

حيدر بابا
سایت استاد شهریار

همراهان

خرس
يك جرعه غزل
روح تکانی. فراهاد صفریان
ديله گئتيرمين سوزلر
شاعرانه ها
آدمك
خواب گریز
زن متولد ماکو
2زن متولد ماکو
انجمن نویسندگان ماکو
ترانه های فولکلوریک آذربایجان
هفت سنگ
حزن نگاه
غزل‌سرا
عشق‌عليهالسلام
قلعه سيب
اتاق 203
غزل معاصر
بهشت دل
فانوس خيس
همه چیز با خدا ممکن است
هزارویک شب غزل
کمد آقای ووپی
آرکاداش - شعر معاصر ترکیه
كاهگل


.. كتابخانه‌ها و

كتابخانه ملي ايران
سازمان ميراث فرهنگي ايران
کتاب های رایگان فارسی